فداکاری

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاده و به کفشهای

قرمز رنگ با حسرت نگاه می کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که

در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد که:

اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخمهایت را بفروشی

اخر ماه کفشهای قرمز رو برایت می خرم.

دخترک به کفشها نگاه کرد و با خود گفت:

یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا و صورت ۱۰۰ نفر

زخم بشه تا...... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:

نه....خدا نکنه......اصلا کفش نمی خوام.

عاشق

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.

شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که پشت سر تو ایستاده.

امیر برگشت و دید هیچ کس نیست.شاهزاده گفت:

عاشق نیستی.عاشق به غیر نظر نمی کند.